گنج

شمارهٔ ۵۹

ای به لب آمده جان یار به بالین آمدصبر کن وقت نثار من مسکین آمد
آمد آن شاه ختن با شکن زلف سیاهشهر آراسته شد قافله چین آمد
گشت چون گونه او خانه من رشک بهاریار با گونه چون خرمن نسرین آمد
بی پریشانی دل دولت دین بود بدستاین سر زلف سیه راهزن دین آمد
دل ز عشق رخ آن شاه بشطرنج خیالبیدقی راند که تا خانه فرزین آمد
سینه بگشای کزان جلوه کند نور خدایطور سینای من آن سینه سیمین آمد
دل من چند گهی راه تلون پیمودعشق رهبر شد و در خانه تمکین آمد
عشق ورزیدم و بنیاد مرا کند ز بیخاین هنر شیوه اش از روز ازل کین آمد
بپر خویشتن ای عقل چو پروانه منازعشق سوزنده تر از آذر بر زین آمد
آفتاب از دل ذرات جهان گشت پدیدشاهد جان بشهود آمد و شیرین آمد
خواست با لذات تجلی کند از مکمن غیبجلوه ئی کرد و بجولانگه تکوین آمد
گل تکثیر هبا شد گل توحید دمیدکه با مکان بشر دوحه یاسین آمد
آیت عشق حسین بن علی جلوه ذاتکه تولاش نشاط دل غمگین آمد
بلبلی بود صفا در قفس تن بهواشرفت و باز آمد و با شهپر شاهین آمد