گنج

شمارهٔ ۷۴

قافیه: ارکیداند۱۳ بیت
یار از پرده برون آمد و جان پیدا شدبرقع از روی برافکند و جهان پیدا شد
زخم زلف مسلسل بسر شانه گشودگره و سلسله و کون و مکان پیدا شد
اینکه پیداست نهان بود پس پرده غیبگشت بی پرده و پیدا و نهان پیدا شد
بتماشای گل و سرو روان گشت بباغگل نوخاسته و سرو روان پیدا شد
برد از باغ دلم کونه آن طرفه بهارآن کدورت که بایام خزان پیدا شد
گوهر گنج حقیقت که ب آبادی دینگم شد از من بخرابات مغان پیدا شد
حشمت سلطنت خاک نشین در فقرکی توان گفت که از تخت کیان پیدا شد
ز گمان و ز یقین رستم و از دانش و دیدتا یقینی که مرا بود گمان پیدا شد
بدل شیفته رازی که نهان بود ز غیبگشت پیدا و چگویم که چسان پیدا شد
چشم بگرفتم از آن یار که دارم بکنارتا که در چشم من آن موی میان پیدا شد
مژه یا ناوک دلدوز بود ماه مراآنچه از خانه ابروی کمان پیدا شد
دل که گم شد بجوانی ز صفا در غم پیردر خم طره آن تازه جوان پیدا شد
دوست دل را به سویدا و به سر و به خفایار ما را به سر و چشم و زبان پیدا شد