گنج

شمارهٔ ۷۳

چنین شنیدم که لطفِ یزدان به رویِ جوینده در نبندددری که بگشاید از حقیقت بر اهلِ عرفان دگر نبندد
چنین شنیدم که هر که شب‌ها نظر ز فیضِ سحر نبنددمَلَک ز کارش گره گشاید؛ فلک به کینش کمر نبندد
دلی که باشد به صبحْ خیزان، عجب نباشد اگر که هر دمدعای خود را به کویِ جانان به بالِ مرغِ اثر نبندد
اگر خیالش به دل بیاید سخن بگویم، چنان‌که طوطیجمال آئینه تا نبیند، سخن نگوید، خبر نبندد
برِ شهیدانِ کویِ عشقش به سرخ‌رویی عَلم نگرددبه رنگ لاله کسی که داغ غمش به لَخت جگر نبندد
به زیردستان مکن تکبر؛ ادب نگهدار اگر ادیبیکه سربلندی و سرفرازی گذر بر آه سحر نبندد
ز تیر آهِ چو ما فقیران، شود مشبک اگر که شب‌ها فلک بر انجم زره نپوشد؛ قمر ز هاله سپر نبندد
«صفا» به رندی کجا تواند دم از بیانات عاشقی زدهر آنکه نالد به نالهٔ نی، چو نی به هرجا کمر نبندد