شمارهٔ ۶۹
شب دوش که بود اینکه به خلوتگه ما بوددرین خانه نبود آدم بیگانه، خدا بود
خدا بود درین خانه که شد بنده این خاکاگر شاه زمین بود و اگر ماه سما بود
شه و ماه که باشند که ما بنده امریماگر شاه و اگر ماه که پرورده ما بود
کجا بود که تا پای ز سر جلوه بجان کردمگر در دل سودا زده بی سر و پا بود
بخلوتگه تقدیس همی بود شهنشاهنه در تحت هوا بود نه در فوق هوا بود
خدا بود که یار دل ما بود دگر هیچکه او شاه بقای ملک و ملک فنا بود
دل و صاحب دل بود یکی بود بتحقیقبیائید و ببینید مگوئید دو تا بود
نه مه بود و نه انگشت و نه ابروی که تابیدمه من که بابروی کج انگشت نما بود
نه چون و نه چرا بود که دل آینه کردارتجلی گه آن شاهد بیچون و چرا بود
نه درد و نه دوا بود که جان بوده گرفتاردرو تعبیه دردی که بهر درد دوا بود
برون بود ز حد پرده و من پرده براندازبهر پرده که برداشتم آن حور لقا بود
خرابات مغان بود و درو پیر مغان بوداگر شاه زمین بود در آن کوی گدا بود
فراز سر نور سره ظلمات عدم بوددرون دل ظلمات عدم آب بقا بود
در آن آب نه خاشاک و نه خاک وز کدوراتبری بود که سرچشمه انوار صفا بود
صفا بود چو تیهو که بسر پنجه بازستو بر دست شه آن باز ازل شاه رضا بود
رضا بود بچرخ احد و واحد خورشیدکه صد بادیه بالاتر تسلیم و رضا بود
براهیم نبود آذر جان بود بعشاقبراهیم و سماعیل در آن کوی فدا بود