گنج

شمارهٔ ۶۸

هر که درویش در پیر مغان خواهد بودکارفرمای دل و والی جان خواهد بود
گر مکان یافت سری در قدم پیر مغانمالک مملکت کون و مکان خواهد بود
آفتابیست کزو تربیت باغ بقاستهر که در سایه آن سرو روان خواهد بود
بی نشانیست خدا جوی که گر خاک شودبسرش از قدم دوست نشان خواهد بود
عشق گردون کیانست و دل کامل ماستآفتابی که بگردون کیان خواهد بود
جان ز آشوب جهان برد بزلف تو پناهوین پناهیست که آشوب جهان خواهد بود
دل ندانست که در عشق شود پیر و هنوزپای بند غمت ای تازه جوان خواهد بود
رازهائیکه بود در تتق سر قدیمبا سر زلف تو ما را بمیان خواهد بود
آسمان را کند ار حادثه دهر خرابسر جویای تو در خط امان خواهد بود
گر نسیم از سر زلف تو بعالم گذرددر و دیوار جهان مشگ فشان خواهد بود
سر چو در پای تو و پای که در خدمت تستآن منزه ز هوی این ز هوان خواهد بود
ایکه مقصود دلی ساقی جان نیز تو باشبی لب و کام که ماه رمضان خواهد بود
از خم و شیشه می صاف که مصباح هدیستریز در جام که مفتاح بیان خواهد بود
می سر مد کند ار دهر بپیمانه دلدل ما بر قدم قطب زمان خواهد بود
هیکل ما شجر و پرتو عشق آتش طورموسی ایمن ما روح روان خواهد بود
سینه ما صدف گوهر اسرار صفادل ما مشرق انوار عیان خواهد بود