شمارهٔ ۷۱
دوش از خاک در فقر کلاهم دادندافسر سلطنت ماهی و ماهم دادند
جستم از دشمن بیگانه پناه از در دوستآشنایان در دوست پناهم دادند
بمقامی که ره فقر بسلطان ندهندمن درویش صفت رفتم و راهم دادند
سر من سود شبی پای گدای در عشقصبحدم دستگه و افسر شاهم دادند
سر خط زندگی و ملک بقای ابدیزان خط سبز و سر زلف سیاهم دادند
آه من بیهده نبود که ره سیر سماساکنان ملکوت از خط آهم دادند
ز چه محبوب جهانم من بیگانه ز خویشاز خط دوست مگر مهر گیاهم دادند
یوسف جاه بدم پیشتر از خلقت جانخلق کردند تن و راه بچاهم دادند
مالک ملک ازل نیز بچاهم نگذاشتوالی مصر ابد کرده و جاهم دادند
سپر و چتر و علم سلطنتم کس به ندادفر سلطان حقیقت بنگاهم دادند
طاعت ار بود مرا بود بسنگ پر کاهکوه رحمت بشکوه پر کاهم دادند
رحمت خاص که از بی گنهانست بریبارش مزرع من شد که گناهم دادند
فقر و درماندگی و بندگی و عجز و نیازجلواتیست که از فیض الهم دادند
گاه و بیگاه در دوست زدم خاصان راهبدرون گاه ندادندم و گاهم دادند
تا نمودند مرا محرم اسرار صفابار دادند بخلوتگه و گاهم دادند
ز تباهی به نرستند سلاطین سلوکهر چه دادند بدین حال تباهم دادند