گنج

شمارهٔ ۱۲۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارمن۱۸ بیت
سرخوان وحدت آندم که بدل صلا زدم منبسر تمام ملک و ملکوت پا زدم من
در دید غیر بستم بت خویشتن شکستمز سبوی یار مستم که می ولا زدم من
زالست دل بلائی که زدم بقول مطلقبکتاب هستی کل رقم بلی زدم من
پی حک نقش کثرت ز جریده هیولینتوان نمود باور که چه نقشها زدم من
پی سد باب بیگانگی از سرای امکانکمر وجوب بستم در آشنا زدم من
قدم شهود بر دستگه قدم نهادمعلم وجود در پیشگه خدا زدم من
سر پای بر تن و دست بدامن تجردنزدم ز روی غفلت همه جابجا زدم من
هله آنچه خواستم یافتم از دل خدابیننه بارض خویشتن را و نه بر سما زدم من
بدر امیدواری سر انقیاد سودمبره نیازمندی قدم وفا زدم من
من و دل دو مست باقی دو نیازمند ساقیدل مست باده فقر و می فنا زدم من
در دیر بود جایم بحرم رسید پایمبهزار در زدم تا در کبریا زدم من
در کوی می پرستی نزدم بدست هستیکه مدام صاف الا ز سبوی لا زدم من
بهوای فرش استبرق جنت حقایقز بساط سلطنت رسته ببوریا زدم من
بقفای فقر آنروز قدم نهادم از دلکه بدولت سلاطین دول قفا زدم من
در افتقار را بست و گشود باب دولتمس قلب را درین خاک بکیمیا زدم من
ز هوای خویش رستم بخرابخانه تنکه ازین خرابه خشتی بسر هوی زدم من
بخدای بستم از کدرت کائنات رستمبدو دست چنگ در سلسله صفا زدم من
به رضای نفس جستم جلوات فیض اقدسنفس تجلی از منزلت رضا زدم من