شمارهٔ ۳۶
ما را که تن ز ساحل دریای جان گذشتمحصول دل ز حاصل دریا و کان گذشت
بر لب گذشت صحبت جانان در اشتیاقجان من از جهان و دل من ز جان گذشت
از بس که دید بام دلم بارش بلادر عشق آب دیده ام از ناودان گذشت
در فرقت تو رست ز چشم و دماغ مویکش در نظر خیال تو لاغر میان گذشت
دامان من عقیق شد از دیده ام که یاربر من شد آشکار و چو برق یمان گذشت
باز آمد آن بهار و ز جوی حیوه رستچندین هزار سرو چو در بوستان گذشت
شبنم نبود این عرق انفعال بودبر ارغوان نشست چو بر ارغوان گذشت
مگذر مرا بسمت سر ای آفتاب چرخکاین سر ز آستانه پیر مغان گذشت
پائی که سود میکده فقر را زمینچندین هزار مرحله از آسمان گذشت
بگذشت راستی ز کمان فنا قدیکز پشت چرخ پیر چو تیر از کمان گذشت
نازم بر هر وی که ازین تیره خاکدانچون آفتاب پاک دمید و روان گذشت
وهم و گمان بکاخ حقیقت نبرد راهاین پایه از تصور وهم و گمان گذشت
لاهوت زیر شهپر باز وجود ماستقربان همتی که ازین خاکدان گذشت
باز وجود مهدی هادیست در شهودفرخنده سالکی که بصاحب زمان گذشت
از سالک صراط حقیقت عجب مدارگر زین مکان گذشت که بر لامکان گذشت
گفتم بیان کنم ز زلال تو رشحه ئیسیلم چنان ربود که کار از بیان گذشت
هر فتنه را امانی و غم را نهایتیستدر کارزار عشق تو کار از زمان گذشت
پیدا شد آن جمال بچشم شهود دلجان صفا ز قید جلال جهان گذشت