شمارهٔ ۳۵
آمد از میکده بیرون پسری جام به دستطره اش غالیه افشان و لبش باده پرست
تاخت از پرده برون با دو سر زلف سیاهپرده از گونه چون ماه بر افکند و نشست
مست و هشیار ازین جلوه بوجدند و سماعدل هشیار بود شیفته تر از سر مست
گرچه آن جام که در دست بدش داد بمنلیک زان پس که مرا برد بکلی از دست
آمد از عالم بالا و دل پست مرابرد جائی که برونست ز بالا و ز پست
آنچنانم که نه هستم بمقام تو نه نیستاین مقامیست که کس نیست نداند از هست
دل من زانفس و آفاق بخود آمد و بازبسر کوی تو افکند و ز هر غائله رست
مرکز دایره فیض دل مرد خداستکه چو تیر از خم نه چنبر برخاسته جست
عشق بحرست و سر زلف تو شست دل مندر چنین بحر بود ماهی افتاده بشست
همه ترسند ز طومار قضای ابدیمن دلباخته از دفتر تقدیر الست
کاخ کونین خرابست و خرابات صفاستکه به طاقش نرسد از صعق صور شکست