گنج

شمارهٔ ۸۶

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ل۱۵ بیت
زد دست سلطان دولت دوش از تجلی در دلشد فتح باب تجلی بر ناظر منظر دل
تا سوز عشق تو آموخت آهی چو آتش برافروختاز آتش آه دل سوخت بر آسمان اخر دل
بگشود دل باب مستی ما را گه می پرستیدر نیستی دست هستی تا حلقه زد بر در دل
دل تاخت رخش درایت در کشور بی نهایتتا زد شه عشق رایت بر ساحت کشور دل
ای جان مستان رویت سرگرم خمر سبویتیک قطره از آب جویت دریای پنهاور دل
من غرق بحر خطابت خضرست جویای آبتای روی چون آفتابت مرآت اسکندر دل
چشم تو مخمور خوابست یا نیم مست از شرابستلعل تو با آنکه آبست افزوده بر آذر دل
پر خم نمودی رسن را زلف شکن در شکن رابردی دل و دین من را ای ترک غارتگر دل
با آنکه بس نازنینی با جان عاشق به‌کینیبر چشم دل گر نشینی کی میشود باور دل
ای گوهرت جان مرجان عشق تو چون لعل در کاندر سر و در سینه جان در جان و در جوهر دل
از دست من دل ربودی بر آتش دل فزودیبی پرده گویم تو بودی مبنای شور و شر دل
شد طوبی خلد انگشت زین آتش و حور شد زشتزردشت عشق تو تا کشت سرو تو در کشمر دل
باشد دل و جان آگاه آئینه روی اللهشد سینه سالک راه گنجینه گوهر دل
دوش از سر دار توحید دل زد ندای اناالحقروح القدس گفت این راز در گوش پیغمبر دل
دیدیم راز فنا را پرواز عرش بقا راعشق رخ او صفا را پای دلست و پر دل