شمارهٔ ۱۱۴
ما و دلِ سودازده سرمستِ الستیمبرگشته ز میخانه دو آشفتهٔ مستیم
با افسر سلطانی کونین بلندیمبا خاکِ درِ خاکنشینان تو پستیم
موهوم بود هستی ما سرّ تو موجودالمنة لله که از این واهمه رستیم
ما شیشه شکستیم و کف پای ملک رازین شیشهٔ بشکسته درین بادیه خستیم
با عشق تو دیوانه و با جام تو سرمستچون نیست شدیم از همه با عشق تو هستیم
پیوند مهمات ز کونین بریدیمبا رشتهٔ پیمان سر زلف تو بستیم
ما باز قویمنزلت ساعد جانیماز بام جهان با پر افراشته جستیم
زاهد تو برو مسجدی و صومعهای باشما رند خراباترو بادهپرستیم
شاهین وجودیم به حبس تن خاکیکز قوت پر این قفس تنگ شکستیم
برخاسته از کنگرهٔ عرش و به آفاقپرواز نمودیم و به بام تو نشستیم
صحرای ترا آهوی در بند گرفتاردریای ترا ماهی افتاده به شستیم
گر زان که فقیریم فقیرِ درِ شاهیمور زان که خرابیم از آن ساغر و دستیم
ای ساقی مستان به صفا رطل دمادممخمور بمگذار که ما مست الستیم