شمارهٔ ۱۱۳
شبی که دیده بدیدار دوست باز کنمدم سپیده ز خورشید احتراز کنم
بود وضوی من از آب چشم و طاعتم اینکه رو بقبله ابروی او نماز کنم
پرم بعرش حقیقت ز آشیانه آزدو بال بسته مرغ نیاز باز کنم
مرا که ساعد سلطان بود مساعد پایچرا نشیمن خود آشیان آز کنم
شکار نسر حقیقت کنم بقوت سیرکبوتر دل شوریده شاهباز کنم
هرانچه یار فزاید بناز گو بفزایکه هر چه هست مرا جمله و نیاز کنم
من ار نیاز کنم خویش را بحضرت دوستبهرچه هست بتائید دوست ناز کنم
رسیده ام بمیان و بموی دلبر خویشاگر میان وی از موی امتیاز کنم
ز خاک کوی تو دل را دهم طراز برویدل فسرده چو روی بت طراز کنم
اگر بدست من افتد شکنج طره بختز گرد راه تو آن طره را طراز کنم
ز خاک پای تو آبی زنم بر آتش دلدل هوائی خود را محل راز کنم
حدیث موی تو گویم دم از غم تو زنمبگفتگوی تو افسانه را دراز کنم
مرا که موطن دل خانه حقیقت اوستچرا مسافرت کعبه مجاز کنم
صفاست قبله دل نیست جز اطاعت امرمن ار پرستش سنگ و گل حجاز کنم