گنج

شمارهٔ ۷۶

قافیه: ور۱۱ بیت
روزی که من به دوش فکندم ردای فقرپهلو زدم به ملک جم از کبریای فقر
بیگانه شو ز فر فریدون و جاه کیایدل بشکر آنکه شدی آشنای فقر
درویش دل بدولت دارا نمیدهددارای دولت آنکه بدل شد گدای فقر
سودم شود زیان و تجارات من تباهگر بدهم و دو کون ستانم بهای فقر
جبریل شد مشرف صحن سرای ماگشتیم تا مشرف صحن سرای فقر
دست ملک ز دامن درویش کوتهستآنجا که نیست جای کس آنجاست جای فقر
ما را فنای فقر بملک بقا کشیدملک بقا اگر طلبی در فنای فقر
شه گردد ار ز سلطنت فقر با خبربنهد هوای سلطنت اندر هوای فقر
گوئی که من شنیدم و بس از فضای دلروزی که زد منادی دولت ندای فقر
حیران شود بصورت تصویر آفتابگر ما کشیم پرده ز روی صفای فقر
چونان صفا بحشمت سلطان قفا زنیای سالک ار قدم زنی اندر قفای فقر