شمارهٔ ۱۲۳
به عشق خویش مرا خوی داد دلبر مندمی نشد که گذارد دل مرا بر من
به سینهام ز غمش رازهاست بیحد و هستهزار نکته ز هر راز او به خاطر من
مرا چه کار به خورشید حشر منتظرانکه آفتاب شهود است سایه سر من
نشد شبی که نشد چشم من ستارهشماربه هر مهی و تجلی نکرد اختر من
کنون ز عشق تو بس آفتاب و ماه دمیدز آسمان دل ای آفتاب انور من
تسلطیست مرا بر سر تمام ملوککه خاک میکده عشق توست افسر من
مرا به سلطنت فقر راه داد و نمودممالک ملک ملک را مسخر من
نبود اگر غم عشقت تجلی ملکوتنداد صیقل آیینه مکدر من
که بود ساقی و این بادهای که داد چه بودچه شعله بود که در هم شکست ساغر من
مگر تجلی طور است عشق یار به دلکه پاره پاره شد از هم چو کوه پیکر من
چه دیر بود که از کعبه تافت تا سر خویشبه پای راهب او سود جان کافر من
بهشت من دل و رضوان من تجلی دوستزلال جاریه اشعار روحپرور من
بجوی جان و دل و مزرع مراد صفاچه آبها که روان کرد دیده تر من