شمارهٔ ۱۱۹
دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من!دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شدرفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم، پیکر من
میسوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراقتکانون من، سینهٔ من، سودای من، آذر من
من مست صهبای باقی، زآن ساتکین رواقیفکر تو در بزم ساقی، ذکر تو رامشگر من
چون مهره در ششدَر عشق، یک چند بودم گرفتارعشق تو چون مهره، چندیست، افتاده در ششدَر من
دل در تَف عشق افروخت، گردون لباس سیه دوختاز آتش و آه من سوخت، در آسمان اختر من
گبر و مسلمان خجل شد، دل فتنهٔ آب و گل شدصد رخنه در ملک دل شد، زاندیشهٔ کافر من
شکرانه کز عشق مستم، مِیخواره و مِیپرستمآموخت درس الستم، استاد دانشور من
سلطان سِیر و سلوکم، مالک رقاب ملوکمدر سورم و نیست سوگم، بین نغمهٔ مزمر من
در عشق، سلطان بختم، در باغِ دولت، درختمخاکستر فقر، تختم، خاک فنا افسر من
با خار آن یار تازی، چون گل کنم عشقبازیریحان عشق مجازی، نیش من و نشتر من
دل را خریدار کیشم، سرگرم بازار خویشماشک سپید و رخ زرد، سیم من است و زر من
اول دلم را صفا داد، آیینهام را جلا دادآخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من
تا چند در های و هویی، ای کوس منصوری دل!ترسم که ریزند بر خاک خون تو در محضر من
بارِ غم عشق او را گردون ندارد تحملکی میتواند کشیدن، این پیکر لاغر من؟
دل دم ز سِرِّ صفا زد، کوس تو بر بام ما زدسلطان دولت لوا زد، از فقر در کشور من