گنج

شمارهٔ ۱۹

رویت همه آتشست و آبستمویت همه حلقه است و تابست
فصل گل و وقت صبح برخیزای چشم دلم چه وقت خوابست
بگشای ز هم هلال ابرویدر جام میی چو آفتابست
بنشسته ببارگاه گلبنگل خسرو مالک الرقابست
با هر که درین سراست بلبلاز اول صبح در خطابست
کای تشنه خفته در بیابانبرخیز که هر چه هست آبست
آبست و سراب نیست غافللب تشنه خفته در سرابست
ای دل ز جناب عشق مگریزجبریل مقیم آن جنابست
گر پرده برافکنند از کاربینند که یار بی نقابست
خورشید بدین تجلی و تابدر دیده بسته در حجابست
هر دیده که باز شد بتوحیداز گونه وصل نور یابست
آن شاه بود بخانه فقرگنجینه بمنزل خرابست
یکحرف ز درس آشنائیبهتر ز هزار من کتابست
گر دفتر عشق را بخوانییک نقطه او هزار بابست
پیرست صفا بمسلک عشقبا آنکه هنوز در شبابست