گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱الهی واقفی بر حال و کارمشمارهٔ ۲شرمساریم ز عصیان تو یا رب توبهشمارهٔ ۳نامه سیه کرده‌ایم بار خدایا ببخششمارهٔ ۴دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویمشمارهٔ ۵منم به جان و دل از حضرت اله خجلشمارهٔ ۶هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشمشمارهٔ ۷گذشت عمر و نکردیم هیچ‌کار دریغشمارهٔ ۸ای دل غافل زمان کار‌سازی کردن استشمارهٔ ۹مِسکنت پیشه کن که زیرا زودشمارهٔ ۱۰غم ایمان و خوف دینت نیستشمارهٔ ۱۱هر کس که با بلای خدا صبر کرده استشمارهٔ ۱۲بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیمشمارهٔ ۱۳ای لطف بی‌نهایت تو دست‌گیر ماشمارهٔ ۱۴ای دل ز خویش بگذر تا وصل یار بینیشمارهٔ ۱۵کدام دست که از حسرت تو بر دل نیست؟شمارهٔ ۱۶ای مرغ عرشی تا به کی محبوس باشی در قفسشمارهٔ ۱۷تا بوی روح پرور او در مشام ماستشمارهٔ ۱۸گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنمشمارهٔ ۱۹هر که بر ملک یقینش گذری افتاده استشمارهٔ ۲۰نعیم جنت اگر بی‌جمال بی‌چون استشمارهٔ ۲۱چه می بود این که مستان را به یک ره بی‌‎خبر کردیشمارهٔ ۲۲سال‌ها خاک ره عشق به مژگان رفتیمشمارهٔ ۲۳کر از دل بستری زنگار زنگارشمارهٔ ۲۴ملک کونین به آوازه ما می‌نرسدشمارهٔ ۲۵روز ازل که از تن خاکی اثر نبودشمارهٔ ۲۶مطلع صبح صفا روی تو را می‌گویمشمارهٔ ۲۷گرم به قول رقیبان برند از بر خویششمارهٔ ۲۸دلم به دور رخش میل لاله‌زار نداردشمارهٔ ۲۹دلم سپردم و هم جان و تن روانه اوستشمارهٔ ۳۰هرگز آن روز مبادا که نه عاشق باشمشمارهٔ ۳۱مرا دلی‌ست که با عشق بر نمی‌آیدشمارهٔ ۳۲هدهد ما دگر از ملک به ما می‌نرسدشمارهٔ ۳۳به حق آن که ندانم جز آستان تو بابیشمارهٔ ۳۴چند از فصل بهاران در کنار زنده رودشمارهٔ ۳۵حدیث عشق دردآمیز باشدشمارهٔ ۳۶تویی که وصل تو کام دل حزین من استشمارهٔ ۳۷به بوی وصل تو می‌پروریم جان در تنشمارهٔ ۳۸گر جان فشانی ای دل در پای یار اولیشمارهٔ ۳۹تویی که حکم تو بر جان من روان باشدشمارهٔ ۴۰اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آیدشمارهٔ ۴۱بوی جان‌بخش تو از باد صبا می‌شنومشمارهٔ ۴۲حدیث عشق تو با کس نمی‌توان گفتنشمارهٔ ۴۳عاشق آن است که مهر از دو جهان برگیردشمارهٔ ۴۴ساقیا موسم عیش است بده جام شرابشمارهٔ ۴۵من نه امروز خراباتیم و عاشق و مستشمارهٔ ۴۶آمد اینک رمضان از پی بی‌قیدان باششمارهٔ ۴۷ما اگر زاهد و اگر رندیمشمارهٔ ۴۸شور عشقم نگذارد که ز پا بنشینمشمارهٔ ۴۹دیده‌ای کو که بود لایق رویت دیدنشمارهٔ ۵۰در پی وصل تو ای دوست به جان می‌گردمشمارهٔ ۵۱آه و گناه خسته‌دلان از سر نیازشمارهٔ ۵۲سال‌ها شد که نکردیم شبی خوابی خوششمارهٔ ۵۳ای چشم و رخ تو زهره و ماهشمارهٔ ۵۴می‌زند خنده و بازار شکر می‌شکندشمارهٔ ۵۵به دور گل نگران جمال او می‌باششمارهٔ ۵۶سودای عشق اگر چو منت در سر اوفتدشمارهٔ ۵۷چو ماه روی تو نقشیی به دل‌ربایی نیستشمارهٔ ۵۸هر که عاشق نشود پیش خرد مجنونی‌ستشمارهٔ ۵۹بر خاک آستانش دارم سر گداییشمارهٔ ۶۰آیا بود که کاری زاین گفت و گو برآیدشمارهٔ ۶۱بر سر کوی تو هر دل که مقام است او راشمارهٔ ۶۲ای جمالت خوب و اوصافت جمیلشمارهٔ ۶۳طراوت رخ او بین و رنگ آتش راشمارهٔ ۶۴ای مرا با تو عشق‌بازی‌هاشمارهٔ ۶۵غصه روزگار بین که چه کردشمارهٔ ۶۶زاهد اندر کنج خلوت آه کربت می‌زندشمارهٔ ۶۷کسی که مهر تو ورزد ز جان نیندیشدشمارهٔ ۶۸هزار جان گرامی فدای آن سحریشمارهٔ ۶۹بیا و عاشق دل‌خسته را دوایی کنشمارهٔ ۷۰گر چه از چشم تو هر لحظه بلایی دارمشمارهٔ ۷۱به حقارت منگر در من مسکین فقیرشمارهٔ ۷۲خوشا دلی که ز اسرار عشق آگاه استشمارهٔ ۷۳ساقیا! مهلت دَه روزهٔ دوران هیچ استشمارهٔ ۷۴بیار ساقی عرفان ز ساغر تحقیقشمارهٔ ۷۵من کیم در طلبش غم‌زده شیداییشمارهٔ ۷۶گر نقش آن نگار پریوار برکشندشمارهٔ ۷۷هر که رخسار تو بیند به گلستان نرودشمارهٔ ۷۸هم‌چو من هیچ‌کسی در غم تو زار مبادشمارهٔ ۷۹یار ما بی‌وفاست چه توان کردشمارهٔ ۸۰اندر این شهر مرا هست نظر بر روییشمارهٔ ۸۱مکن ای یار ملامت که دلم در پی اوستشمارهٔ ۸۲عاشق آن باشد که با معشوق دم‌سازی کندشمارهٔ ۸۳مرا شکیب ز معشوق و جام صهبا نیستشمارهٔ ۸۴دل‌برا چندین جفاکاری مکنشمارهٔ ۸۵یاد داری که دگر دوش چه با ما کردیشمارهٔ ۸۶شوریده‌حال را خبر عاقلان مپرسشمارهٔ ۸۷خیال قامت او از نظر نخواهد شدشمارهٔ ۸۸غم هجران تو ای دوست چنان کرد مراشمارهٔ ۸۹نبار عشق و ستم گر چه طاقتم نبود