شمارهٔ ۶۳
طراوت رخ او بین و رنگ آتش راشکنج حلقه گیسو و پیچ و تابش را
هوای عشق تو ناگه برآمد از دل منببین گشایش غیبی و فتح بابش را
نسیمی از سر کویش وزید و داد به بادرواج کلبه عطار و مشک نابش را
مجال داد که بر آستانش بوسه دهمچگونه عذر توان خواستن جنابش را
کسی که جان به هوا داد و جان به عشق سپردطبیب چاره ندارد دل خرابش را
به داغ عشق هر آن دل که سوخت پندارمکه کردگار ندارد دمی عذابش را
که را رسد که شود نکتهگیر بر عاشقاگر خدای قلم درکشد حسابش را
حدیث دیده بیدارم از خیالش پرسکه سالهاست که بدرود کرد خوابش را
(جنید) اگر بنشنید شبی بخواند درسهوای عشق تو بر هم زند کتابش را