شمارهٔ ۱۹
هر که بر ملک یقینش گذری افتاده استدو جهان در نظرش مختصری افتاده است
همه اسباب جهان در نظر اهل خدایکاه و برگیست که بر رهگذری افتاده است
جهد کن تا به سلامت ببری بار یقینکه در این مرحله بس بارخری افتاده است
پای در کوی محبت به ادب مینه زآنکه به هر گام در این راه سری افتاده است
یا رب این باده که آورده که در مجلس ماهر دم از مستی او شور و شری افتاده است
آخر این شعله جانسوز خود از سینه کیستکه چنین گرم به هر خشک و تری افتاده است
چشم اعمی خبر از خویش ندارد ور نهعکس خورشید به هر بام و دری افتاده است
تا تو را دیده بینا نبود فایده نیستپیش پای تو چه سودا گهری افتاده است
یا رب این فر سعادت ز کجا یافت (جنید)مگر از لطف تو بر وی نظری افتاده است