شمارهٔ ۴۹
دیدهای کو که بود لایق رویت دیدنیا دلی در خور مهر رخ تو ورزیدن
رهنوردان غمش را نبود چاره بجزخون دل خوردن و در راه طلب گردیدن
دیدهای در خور دیدار تو خواهم ور نهبا چنین دیده جمال تو نخواهم دیدن
هر که چون گل نزند جامه مستوری چاکگلی از گلبن عشرت نتواند چیدن
دولت زندهدلان باشد اگر دست دهدسر فدا کردن و خاک قدمت بوسیدن
سر به شمشیر بلا دادم و دل خوش کردمکه برآسودم از اندیشه سربازیدن
لاف عشق ار زنی ای دل ز بد و نیک مرنجصفت عاشق صادق نبود رنجیدن
تا ز صدر حرم آواز درآید که برایمن و رخسار طلب بر در او مالیدن
چشم اگر بازنپوشم ز خطا درپوشمدارم از لطف شما چشم خطا پوشیدن
طمع از خویش بریدم کرمش گفت (جنید)گنه از بنده و از رحمت ما پوشیدن