شمارهٔ ۵۰
در پی وصل تو ای دوست به جان میگردمروز و شب بیسر و پا گرد جهان میگردم
تا ز کاشانه وصل تو نشانی یابمبر سر کوی تو بینام و نشان میگردم
بر هواداری خورشید رخت ذره صفتکه عیان میشوم و گاه جهان میگردم
گاه چون خاک به کوی تو وطن میسازمگاه چون باد به کوی تو روان میگردم
من از امید تو و بیم تو روزی صد بارمیشوم پیر و دگر بار جوان میگردم
ای که تا روز به خوابی خبرت نیست که منگرد کویت همه شب نعرهزنان میگردم
میکشم بار غم عشق تو همواره به جانگر چه دلخسته از این بار گران میگردم
میشوم زنده به بوی تو ز باد سحریدر شب هجر که بیتاب و توان میگردم