شمارهٔ ۴۸
شور عشقم نگذارد که ز پا بنشینمعافیت جویم و در کنج سرا بنشینم
کوسک خویشتنم خوان که به زانوی ادبروز و شب بر در خدمت به وفا بنشینم
منعمی را چه زیان دارد گهگاهیبر در او من مسکین و گدا بنشینم
دوست بخشنده و من مفلسم آری چه عجبکه در این باب به امید عطا بنشینم
تا که ای باد بهشتی به هوای تو مقیمدر فرو بندم و در چاه بلا بنشینم
پای عهدی نه که در راه طلب برخیزمدستگاهی نه که در کنج دعا بنشینم
گر قضا مینهدم بند توقف بر پایچه کنم در پس زانوی ادب بنشینم
شمعوار از هوست رشته جان میسوزمبو که در بزم تو یک شب به وفا بنشینم
چون (جنید) ار شوم از صحبت اغیار جدابا تو ای یار به یاری خدا بنشینم