گنج

شمارهٔ ۷۱

۷ بیت
به حقارت منگر در من مسکین فقیرکه غنی را نبود چاره ز درویش حقیر
سلطنت را چه تفاخر که متاعی‌ست قلیلحبذا مملکت فقر که ملکی‌ست کبیر
گر چه خاک است مرا بستر و خشتم بالینبه چنین ملک ندارم هوس جاه و سریر
تا به صحرای فراغت زده‌ام چشمه انسعار دارم ز سراپرده سلطان و وزیر
بیت احزان من و دود چراغ و شب فقرصدر ایوان تو و مجمره عود و عبیر
تو و دیبای منقش من و آن کهنه گلیمکه مرا دوخت پلاس آن که تو را دوخت سریر
بر (جنید) ار نکنی چشم عنایت نه عجبپادشاهان جهان را چه غم از حال فقیر