گنج

شمارهٔ ۳۱

۹ بیت
مرا دلی‌ست که با عشق بر نمی‌آیدز قید مهر و محبت به در نمی‌آید
به هر طریق که با او ز عقل می‌گویمدر او نصیحت من کارگر نمی‌آید
دلا ز خویش سفر کن که راه کعبه وصلبه آرزو و تصور به سر نمی‌آید
تو رنج بر که در این بوستان ز باد هوابه هیچ رو گل دولت به بر نمی‌آید
جهان گرفتن و آسودگی ز هم دور استعزیز من به هوس کار بر نمی‌آید
به ملک دنیی و عقبی نمی‌شوم قانعکه غیر دوست مرا در نظر نمی‌آید
ز دست عشق تو یک دم نمی‌رود که مراهزار تیر جفا بر جگر نمی‌آید
بسا قوافل رحمت که وقت صبح گذشتدریغ بخت که از خواب در نمی‌آید
هزار دور به پایان رسد هنوز (جنید)ز شوق مستی خود باخبر نمی‌آید