گنج

شمارهٔ ۳۹

۹ بیت
تویی که حکم تو بر جان من روان باشدز دل هوای تو نزدیک‌تر ز جان باشد
گمان مبر که به جور از تو روی برتابمگرم به تیغ زنی دوستی همان باشد
چو آستین حیاتم فتد به دست اجلبه راستان که مرا سر بر آستان باشد
جز آرزوی تو با خود بضاعتی نبرمدر آن نفس که مرا عزم آن جهان باشد
ز درد عشق تو آن دم که روح بسپارمدعای جان توام سبحه زبان باشد
چو لاله‌وار به خون دلم فرو شویندبه داغ عشق سراپای من نشان باشد
شبی که باز نهم سر به خوابگاه لحدخیال روی توام مونس روان باشد
به روز حشر که از خاک تیره برخیزمهنوز نام توام بر زبان روان باشد
(جنید) بی تو نخواهد نعیم و ناز بهشتدلم چگونه به غیر تو شادمان باشد