گنج

شمارهٔ ۴۰

۷ بیت
اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آیدای بسا پیر که از خرقه به زنار آید
شاهد خلوت ما روی به کس ننمایدمگر آن دم که حریف از همه بیزار آید
آن گه انکار کند حال مرا در غم عشقپرده بردار که در حال به اقرار آید
خرقه‌ای بر سر زنار فرو می‌پوشمآه از آن روز که این راز به گفتار آید
ای بسا رند خرابات که ناگه ز قضامحرم راز سراپرده اسرار آید
وی بسا پیر مناجات که زنار مغاندر میان بندد و از کعبه به خمار آید
ای (جنید) آن که چون منصور زند لاف از عشقپایه اولش آن است که بر دار آید