شمارهٔ ۴
دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویمتنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم
جهان پر آب حیات است و بینصیب من از ویدریغ و درد که لبتشنه بر کناره جویم
گرم خدای بپرسد که عمر صرف چه کردیکدام عذر بگویم کدام چاره بجویم
گذشت روز جوانی و هیچ کار نکردیمکه آن وسیلت قربی بود به حضرت اویم
کنون که پیر ضعیفم ز خستگی نتوانمکه چابکانه چو مردان در این طریق بپویم
سبوی عیش حیاتم زیاده بود لبالببه سنگ معصیت آوخ شکسته گشت سبویم
هزار رنگ برآمیختم به حیلت و تزویربه خون دل سزد ار چهره را ز رنگ بشویم
هوای گلشن تو درگرفت بوی مشاممکجا نسیم سعادت ز باغ قدس ببویم
هزار جهد کنم تا ز چاه نفس برآیمولی اسیر مقید به چاه نفس فرویم
به روی سخت ز سوهان مرگ جان نتوان بردکه سوده گردم اگر فی المثل چو آهن و رویم
(جنید) ناله و زاری بود طریق تو ناچارکه راه و روی ندارم جز آن که گریم و مویم