شمارهٔ ۵
منم به جان و دل از حضرت اله خجلبه خود فروشده از کثرت گناه خجل
منم چو بنده عاصی فتاده سر در پیشبه پای داشته در پیش بارگاه خجل
ز شرم حال غلام گریزهپا چه بودکه آورند ورا پیش تخت شاه خجل
گرفتم آن که رسولم به خویشتن خواندهنوز باشم از آن روی همچو ماه خجل
و گر گناه مرا لطف او نخواهد عذربه جان و دل شوم از روی عذرخواه خجل
چه شرمسار بود بنده در جهان معرضکه پیش خصم شود در رخ گواه خجل
به نزد یوسف مصری برادران چه کندز کردهای بد خویش و نزل راه خجل
مرا ز خرمن طاعت چو نیست قدر جوییز غبن غصه شوم با رخ چو کاه خجل
امیدوار به لطف توام خداوندااگر چه هستم از این چهره گناه خجل
که روز محشر اندر میان دشمن و دوست(جنید) را نکنی در حسابگاه خجل