شمارهٔ ۶
هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشمبر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم
شب که مردم روی بر بالین نهد از راه منخوف تشویش قیامت بسترد خوابم ز چشم
چون به یاد آرد دلم از مردن و گور و حسابسازد از سر تا به بالین غرق خونآبم ز چشم
ساعتی کز شرمساری آتشم در جان فتدعین دلداری بود گر مردمی یابم ز چشم
گر مرا پیوسته بودی آبرویی پیش حقروز و شب غایب نگشتی طاق محرابم ز چشم
گر کند چشمم به رویت یک نظر حقا که مندیده بربندم ز غیرت روی برتابم ز چشم
دیده دل را به روی حق گشایم چون (جنید)گر چه پنهان است خورشید جهان تابم ز چشم