شمارهٔ ۷
گذشت عمر و نکردیم هیچکار دریغنه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ
هنوز دامن کامی به کف نیامده بودکه شد ز دست گریبان اختیار دریغ
بهار عمر به غایت شکفته بود ولیگل مراد نچیدم در این بهار دریغ
به دست بود مرا جام خوشگوار حیاتبه خاک ریختم آن جام خوشگوار دریغ
متاع عمر گرانمایه صرف شد به هوسفتاد از کفم آن جام خوشگوار دریغ
به بوی آن که گلی زاین چمن به دست آیدشکست در قدم دل هزار بار دریغ
بدان امید که روزی نظر کند بختمبرفت عمر گرامی در انتظار دریغ
وصال دوست میسر نشد به کوشش و رنجدریغ آن طلب و سعی بیشمار دریغ
طبیب عشق که درمان درد ها همه کردمرا گذاشت چنین زار و دلفگار دریغ
هر آن نفس که نه بر یاد عشق او زدهامکنون به هر نفسی میزنم هزار دریغ
(جنید) خواست که از وی به جان بماند بازبماند در نظر خلق شرمسار دریغ