شمارهٔ ۲۳
کر از دل بستری زنگار زنگارجمال معرفت آید به دیدار
نخست آیینه روشن که به ظلمتکه ناگه بردی از وی عکس انوار
همان از هیچ طور مرد راهیقدم بردار و بیرون شو به اطوار
گرت وجدان نباشد قول هیچ استکه عرفان در نمیآید به گفتار
حقیقت کی به گفتن راست آیدکه درماند بیان زاین شرح انوار
حقیقت همچو قرص آفتاب استکه در وی خیره ماند درک ابصار
چو دریایی که او را طول نه عرضسراسر پر نهنگ مردمآزار
در آن دریا پر از باد مخالفبسی ملاحبان کشته ز هنجار
بیابانی به غایت روز مظلمخشک در وی به هر خروار خروار
برآورده حصاری بر سر کوهممر او نهان از چشم اغیار
چو گوی ریسمان پیچیده بر همپریشان گشته سر هاش بسیار
به صندوقی و قفل او ثقیل استنگشته از کلیدش کس خبردار
طمع داری که بر وی دست یازیزهی نادان حماقتبین پندار
تصور بین که دارد عام ناقصزهی حال و زهی کار و زهی بار
تو نابینا و در راه تو چاه استهمی ترسم در او افتی نگونسار
(جنید) از راه مستی پرده خواهیدر این ره دامن مستی به دست آر