شمارهٔ ۲۷
گرم به قول رقیبان برند از بر خویشنه ممکن است که دل برکنم ز دلبر خویش
دلش سپردم و عذرم به جا همیخواهمکه شرمسارم از این تحفه محقر خویش
چو آستین ارادت ز دست بیرون استبر آستان عبادت نهادهام سر خویش
زند به تیروم در آرزوی آن میرمکه التفات نماید به صید لاغر خویش
فراق صحبت مردن برابر است مرابه دوستی که مگر دورم از برابر خویش
مرا مگوی که کی طالع تو نیک شودکه غافلند حکیمان ز سیر اختر خویش
صلای عشق توان زد فقیه خودبین راولی به خاک بباید فکند گوهر خویش
کسی بیان نکند درس عشق را چون منکه غیر فرو شستهام ز دفتر خویش
(جنید) را سر خدمت بر آستانه توستاگر ممالک عالم کند مسخر خویش