شمارهٔ ۶۸
هزار جان گرامی فدای آن سحریکه باد صبح بیارد ز دوستان خبری
در این به سر بردهام بسی شبهاکه بوی زلف تو از باد بشنوم سحری
عجب مدار که از بوی یار زنده شویماگر به خاک عزیزانش اوفتد گذری
هوای غیر تو یک ذره نیست در سر منکه مهر روی تو نتوان نهاد بر دگری
خوشا کسی که به روی تو چشم بگشایدکه از بهشت به رویش گشادهاند دری
عروس حسن به هر کس نمینماید رویکه نیست لایق دیدار دوست هر بصری
(جنید) رفت و سخن ماند یادگار از ویخوشا کسی که بماند ز وی چنین اثری