گنج

شمارهٔ ۵۶

۱۰ بیت
سودای عشق اگر چو منت در سر اوفتدمحصول روزگار به یک شب بر اوفتد
وقتی به غور حال دل ما رسد فقیهکاو را هوای عشق منی در سر اوفتد
غوغایی عشق در دل صورت‌گران حسندر نقش دل‌فریب چنین پیکر اوفتد
در کشوری که چون تو سری رخ کند مقامروزی هزار فتنه در آن کشور اوفتد
مشاطه بر جمال تو گر زیوری کشدخواهد که فر چین تو بر زیور اوفتد
واعظ گر آن جمال ببیند میان جمعحیران چنان شود که ز منبر در اوفتد
در فید زلف او نبود جان مگر به تیغهر گردن که در خم آن چنبر اوفتد
دیگر مرا مجال کتابت کجا بوداز قطره‌های اشک که بر دفتر اوفتد
خورشید آسمان بدهد خط بندگیگر سایه‌ای ز لطف تو بر چاکر اوفتد
آه تو گر زبانه زند بر فلک (جنید)چون شمع سوز در دل هفت اختر اوفتد