شمارهٔ ۵۵
به دور گل نگران جمال او میباشبه سان بلبل عاشق ترانهگو میباش
به دل ربوده آن خال عنبرین میشوبه جان فتاده آن زلف مشکبو میباش
کنون که موسم عشرت رسد به فصل بهاربه عزم طوف گلستان و طرف جو میباش
جهان و هر چه در او هست نه برای جهانتو عیش میکن و فارغ ز گفت و گو میباش
بیار باده و چون ما شدیم گو عالمگهی پیاله همی شو گهی سبو میباش
تو راه و رسم قلندر ندانی ای صوفیبرو ملازم دلق هزارتو میباش
گواه حال من ای مدعی خدای بس استتو را که گفت که در بند جست و جو میباش
(جنید) اگر چه نظر باز و عاشق است ولیچو هست بنده او هر چه هست گو میباش