گنج

شمارهٔ ۵۴

۹ بیت
می‌زند خنده و بازار شکر می‌شکندبه سخن‌های چو در قدر گهر می‌شکند
خون دل در جگر لاله سیرآب افکندآن که بر برگ سمن سنبل تر می‌شکند
می‌دوم پیش سمندش که رکابش بوسماو عنان از من سودازده بر می‌شکند
سر و برگ چمن آموختنش باز نماندپیش گفتار تو طوطی چو شکر می‌شکند
تا خبر یافت که در خلوت مایی همه شبباد بر بوی تو می‌آید و در می‌شکند
شیوه غمزه مخمور تو دارد نرگسکه خمار می دوشین به سحر می‌شکند
عجب آن که ز گلستان تو ناچیده گلیدر دلم خار جفاهای تو در می‌شکند
رخت بیرون بر از این موج بلاخیز جنیدکه همه کشتی ارباب هنر می‌شکند
ای بسا خسته که فرهاد صفت دولت عشقاستخوانش همه در کوه و کمر می‌شکند