گنج

شمارهٔ ۵۳

۱۵ بیت
ای چشم و رخ تو زهره و ماهوی لعل تو جان‌فزای دل‌خواه
ای راه‌روان عشق را دلدر حلقه طره تو گم‌راه
ای گیسو و عارض و زنخدانگویی رسن است و یوسف و چاه
آنی که ز شصت جان شکایتدر هر طرف است کشته پنجاه
خورشید جهان‌فروز را سردر حلقه کشی به طوع و اکراه
از بهر رخت قرار گیردبر اوج فلک هلال هر ماه
تا کی به امید تو نشینمجان بر سر پای و چاه در راه
ترسم نرسم به هیچ کامیزاین وعده دور و عمر کوتاه
آیینه ماه تیره گردداز سوز دل ار برآورم آه
معذور مشو که گاه گاهیراهی بودت به حضرت شاه
می‌ترس که بی‌گناه چون ماهناگاه براندت ز درگاه
باشد که دری گشاده گرددوز حال دلم شوی تو آگاه
زیر قدم تو گر شوم خاکآن است کمال و رفعت و جاه
با این همه هم امیدوارمنومید نیم ز لطف الله
حقا که (جنید) نیست خالیاز ورد و دعات گاه و بی‌گاه