گنج

شمارهٔ ۱۲

۷ بیت
بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیمواحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم
بر باد رفت خرمن عمر ای دریغ و دردحسرت کنون چه سود که تخمی نکاشتیم
جز صورت محال خیال امل نبودآن نقش‌ها که بر ورق دل نگاشتیم
مشغول کار دنیی و فارغ ز آخرتگویی که اعتقاد به مردن نداشتیم
آخر شدیم خسته و سرکوفته چو مارزآن اژدهای حرص که بر خود گماشتیم
سیلاب مرگ زیر و زبر کرد عاقبتکاشانه را که سر به فلک برفراشتیم
هر شام امید صبح نداریم وز غرورآن شب نگشته روز طلب‌کار چاشتیم