گنج

شمارهٔ ۱۳

۱۹ بیت
ای لطف بی‌نهایت تو دست‌گیر ماانعام توست در دو جهان ناگزیر ما
گر واقع است در عمل ما تزلزلیتو واقفی ز نیت و سر ضمیر ما
با آن که هیچ مایه نداریم خوش‌دلیمچون هست رحمت تو بضاعت‌پذیر ما
دنیا و آخرت ز تو خواهم که واهبینعم الوکیل مایی و نعم النصیر ما
از سعی ما چه کار برآید که نیک و بدتو در ازل سرشته‌ای اندر ضمیر ما
ما خود چه آوریم که وزنی نیاورددر حضرت جلال تو نزل حقیر ما
بر جامه امل چه ترازیم از عملجز صورتی که نقش کنی بر حریر ما
از کیمیای لطف تو باشد که زر شوددر بوته قبول تو قلب کشیر(؟) ما
گردد روان به جان و زر و سیم در ره استسیم‌آب اشک در رخ هم‌چون ضمیر ما
با عشق اگر ز آتش سوزان گذر کنمگردد فسرده از دم چون زمهریر ما
ما را هوای حور و تمنای روضه نیستکز شوق نیست این همه بانگ نفیر ما
نومید کی شویم ز لطفت که هر سحرآید ندای حضرت تو کآی فقیر ما
خوش باش کز برای تو آماده کرده‌ایمگنج و عطای وافر و اجر کثیر ما
نام و نشان نبود در آن دم که می‌نوشتنام تو بر جریده رحمت‌پذیر ما
وز ممکن عدم چو به عالم روان شدیهم بوده ورد عشق تو از شهد و شیر ما
گشتیم رهبر تو به توحید و معرفتتا بر خلاف عقل نجویی نظیر ما
آخر همان کنم که ز لطفت مرا سزدهان استوار باش به فضل کبیر ما
آیینه گر نه در خور فتراک ما بدیخود کی بیافتی اثر زخم تیر ما
در قید عشق یاور ما هان مکن (جنید)کز بند ما خلاص نخواهد اسیر ما