گنج

شمارهٔ ۱۴

۱۵ بیت
ای دل ز خویش بگذر تا وصل یار بینیرخ را به خون فروشی تا آن نگار بینی
زین خاک‌دان فانی دامان خان فروشیزآن پیش‌تر که از وی در دل غبار بینی
گر کار و بار بر هم آخر نمی‌زنی تودر چار سوی دنیی بس کار و بار بینی
این خان‌های عالی آن گه چه سود داردکاین خان تنگ و تاریک بر خود حصار بینی
فردا که خلق عالم از خاک سر برآرنداین حشمت و تجمل بی‌اعتبار بینی
اندیشه کن ز روزی که انصاف مردمان رادر عرصه قیامت مسکین و زار بینی
خود چون برآوری سر وقتی که انبیا راسرها فتاده در پیش بیچاره‌وار بینی
چون سیم قلب از این غم رویت سیاه ماندروزی که نقد خود را ناقص عیار بینی
گر در ره ارادت از خود پیاده کردیبر بادپای عزت خود را سوار بینی
تا تو به چشم صورت باشی در این میانهکی آرزوی خود را اندر کنار بینی
بنگر چه ناتمامی کز جاهلی و خامیخواهی که با چنین چشم دیدار یار بینی
یاری که بی‌نظیر است از خود نظر فرو گیرتا منظر جمالش بی‌انتظار بینی
در وادی محبت هر پشته را که جوییاز کشتگان عشقش چندین هزار بینی
گر دیده برگشایی شیران راه‌رو راچون اشتران کشیده سر در مهار بینی
نقد (جنید) روزی کز دیده محو گرددبر هر ورق ز شعرش بس یادگار بینی