شمارهٔ ۱۵
کدام دست که از حسرت تو بر دل نیست؟کدام پای که از حسرت تو در گِل نیست؟
کدام دل که غمت را به جان نمیطلبد؟کدام سر که به خاک در تو مایل نیست؟
نماند دل که ز خونش مدام در جگر استنه نیز دیده که اشکش مدام سائل نیست
دل است دیدهٔ جان تا به لب رسیده و هیچبه حضرت تو مرا غیر از این رسائل نیست
کجا روم؟ چه کنم؟ با که گویم این معنی؟که ره به دوست نبردیم، ورای منزل نیست
که دستگیری ما میکند در این غرقآب؟که جان رسیده و امیدوار ساحل نیست
ز راه باز پس افتادهایم، وای دریغکه رفت قافله و ک رفیق یکدل نیست
هزار جهد بکردیم تا به عشق رسیمولی چه سود که دولت به سعی حاصل نیست
چو در بدایت ذاتت عقول حیرانندشروع در صفتت کار هیچ عاقل نیست
مگر به لطف خودم مشکلات کشف کنیو گر نه فهم مرا ره بدین مسائل نیست
جنید! عقل کسی چون به درک حق برسدمطیع وهم شدن جز خیال باطل نیست
گرت سوابق رحمت دلیل راه شودبرو که رفتی و حاجت بدین رسائل نیست