شمارهٔ ۲۵
روز ازل که از تن خاکی اثر نبودجان را بجز هوار تو کار دگر نبود
خاص از برای عشق تو در عالم آمدمور نه مرا ز کوی تو عزم سفر نبود
اول توام ز خویش خبر دادی ار نه منبودم به حالتی که ز خویشم خبر نبود
در کائنات اگر چه نظر کردم از هوسحقا که جز جمال توام در نظر نبود
گفتم در این طریق به جایی رسم ولیهر جانبی که رفتم از او ره به در نبود
در گاه عشق او دل و جانم ز دست رفتدل خود نداشت قدری و جان را خطر نبود
در چار سوی عشق دویدم به هیچ وجهآن را رواج تقوی و علم و هنر نبود
دل خواست تا به حضرت تو دگر تحفهای بردبا او جز آب دیده و سوز جگر نبود
پنداشت جان که ناله او کارگر شودواحسرتا که ناله او کارگر نبود
کی محرم حریم وصالش شود کسیکاو را بر آستانه مجال گذر نبود
از سر بدار دست که در بارگاه عشقآن کس نهاد پای که در بند سر نبود
از دولت وصال تو محرم نشد (جنید)بیچاره را ز بخت نصیبی مگر نبود