شمارهٔ ۷۹
یار ما بیوفاست چه توان کردعادت او جفاست چه توان کرد
مهر دیرینه وفای مرااین زمان کین جزاست چه توان کرد
هر امیدی که ما به او بستیمچون سراسر هباست چه توان کرد
ما ز جان دوستدار آن دلبردشمن جان ماست چه توان کرد
در وفایش چو خاک ره گشتیمور به خونش رضاست چه توان کرد
پادشاه است او و فرمانشبر تن و جان رواست چه توان کرد
درد دل با طبیب گفتم دوشگفت صبرش دواست چه توان کرد
ای (جنید) از کسان چه میرنجیهر چه هست از خداست چه توان کرد