شمارهٔ ۷۸
همچو من هیچکسی در غم تو زار مبادبیزر و بیدل و بیچاره و بییار مباد
تا ز بستان وصالت نتوان چید گلیدر گلستان وصالت اثر خار مباد
گر چه سلطانی و من بند گدای در تواز وصال من درویش تو را عار مباد
ای دل ار از پی ارباب کرم خواهی رفتبا من خسته دلت هیچ سر و کار مباد
از شب وصل تو با روز فراق افتادمهیچ مؤمن به چنین روز گرفتار مباد
خواری و عیب رقیب از همه چیزی بتر استخلق گویند که کافر به چنین خوار مباد
مرض عشق و فروماندگی شهر غریبکس بدینسان که (جنید) است دلافگار مباد