شمارهٔ ۱۶
ای مرغ عرشی تا به کی محبوس باشی در قفسشوری درافکن خویش را زاین قید برهان یک نفس
دام طمع را پاره کن صیاد را آواره کنزآن پیش خود را چاره کن کآید نگهبانت ز پس
تو شاهباز حضرتی نی نی همای دولتیسیمرغ قاف قربتی خود را میالان چون مگس
تا کی ز بهر دانهای انده خوری در خانهایهر دم ز تو افسانهای بپذیری از راه هوس
یک بار بالی برفشان بر دست شه خود را نشانزآن دست اگر خواهی نشان از پای بگشای این جرس
ای موسی راه طلب در شعب این وادی عجبتا نگذری ز اهل و نسب نوری نیابی زاین قلس
در خاکدان پرفتن مسکین و زار و ممتحنگر یاد ناری از وطن پس غافلی از هیچکس
بر مرگ خود بنهاده دل خوار و پریشان و خجلفردا که افتی زیر گل باشی پشیمان زان اسس
گر بنده فرمان شدی ایمن ز هر شیطان شدیچون حاجب سلطان شدی آسوده گشتی از عسس
یا رب (جنید) بیعمل دارد بس در دل خللشاید که در روز اجل او را شوی فریادرس