شمارهٔ ۸۷
خیال قامت او از نظر نخواهد شدهوای زلف سیاهش ز سر نخواهد شد
سواد نقطه خالش ز کارنامه دلبه آب دیده و خون جگر نخواهد شد
بدین صفت که ز جام غرور بیخبر استز حال خستهدلانش خبر نخواهد شد
اگر چو موی شدم در غمش ولی رستمچو موی کرد میانش کمر نخواهد شد
اگر نه راه نماید به خویش ما را دوستکسی به منزل و ره راهبر نخواهد شد
به التفات تو کاری مگر ز پیش رودو گر نه راست به وجهی دگر نخواهد شد
به تلخگویی استاد و گفت و گوی پدرز دل محبت آن خوش پسر نخواهد شد
بتی که قبله جان است نقش صورت اوز لوح خاطر اهل نظر نخواهد شد
(جنید) درد تو با خویشتن به خاک بردکه حسرتیست که از دل به در نخواهد شد