شمارهٔ ۸۶
شوریدهحال را خبر عاقلان مپرسآن را که غرق گشت نشان از کران مپرس
از ما بپرس هر چه توانی ز نیک و بدالا حدیث توبه و تقوی و زآن مپرس
رویش ببین و از مه تابان مکن حدیثلعلش ببوس و از شکرستان جان مپرس
با زلف او حکایت مشک و ختن مگوبا حسن او روایت آب روان مپرس
عقل از برون پرده چه داند حدیث عشقحال حریم پادشه از پاسبان مپرس
اسرار عشق او که ندانند هرکسیگر اهل دانشی ز سر امتحان مپرس
میپرسیم که چیست تمنای تو ز منچون واقفی چه حاجت شرح و بیان مپرس
چون کم نمیکنی ز دلم درد ای رقیبلطفی بکن ز درد دلم هر زمان مپرس
پیر ستمکشیده شناسد حدیث منشرح جفا و جور جهان از جوان مپرس
این بود آه سینه که راه نفس گرفتدر دل غمی که میگذرانم نهان مپرس
بگذار خویش را چو به وصلش رسی (جنید)ره یافتی به کوی یقین از گمان مپرس