شمارهٔ ۸۵
یاد داری که دگر دوش چه با ما کردیفتنه انگیختی از دور تماشا کردی
آخر از صحبت دیرینه نیامد یادتکآن همه جور و جفا بر من شیدا کردی
عهد بستی که به هم جام طرب نوش کنیمچون که سرمست شدی فتنه و غوغا کردی
وعده دادی که سر زلف به دست تو دهمعاقبت بر من دلسوخته سودا کردی
دل ز من بردی و خوش با دگری بنشستیالحق انصاف توان داد کرمها کردی
من گرفتم که نگفتم تو خود انصاف بدهبا که این شیوه توان گفت که با ما کردی
ای (جنید) از سخن مدعیان باک مدارقصه درد دل خویش چو پیدا کردی