شمارهٔ ۹
مِسکنت پیشه کن که زیرا زودمَسکنت زیر خاک خواهد بود
خویشبینی مکن که آخر کارخویش بینی بدان عمل ماخود
ما خود از قطره منی زادیمعجب است این منی و عُجب نمود
با خود آ از شراب نخوت و کبرآن کن ای بنده کت خدا فرمود
عُجب و گردنکشی چه سود دهدتو که سر بر فلک نخواهی سود
ای که مغرور دوده و تیغیروزی از دودمان برآید دود
آن که پر بود گنجش از زر و سیمروزگارش به ناگهان بربود
تن چو فرسوده گشت در دل خاککی کند خواجه را کر و فرمود
وآن که باد غرور در سر داشتبه سرش باد و خاک ره پیمود
قلب را پاک کن که در عرصاتنستانند قلب روی اندود
نور توحید حق هرآینه دیدآن که ز آیینه زنگ شرک زدود
هر کرامات کرد دست اجلبه کرامات عمر خود نفزود
نبود جز درود با نفرینپیر دهقان هر آن چه کشت درود
چون (جنید) آن بیافت ارزش و مالکه ز سودای جاه و مال آسود