شمارهٔ ۲۰
نعیم جنت اگر بیجمال بیچون استبه نزد اهل حقیقت بضاعتی دون است
مرا به روضه رضوان فرو نیاید دلکه مقصد دل عارف جمال بیچون است
مراد عاشق صادق وصال حضرت اوستو گر نه طبع لئیمان به خلد مفتون است
طمع مدار که راضی شدم به هشت بهشتکه هر دو دوست بجنت به هشت مفتون است
مرا ز لذت وهمی ز عشق باز مدارچرا که لذت وحدت ز وهم بیرون است
تنعمی که گدایان کوی حق دارندچه جای ملک سلیمان و گنج قارون است
مرا به دیده ظاهر مبین گرت نظر استکه در صمیم دلم سر عشق مضمون است
تو فیلسوف جهانی حدیث عشق مگوکه وضع دلشدگان بر خلاف قانون است
به استمالت فضل تو واشقم هر دمکه نامه تو سراسر به لطف مشحون است
(جنید) مست و خراب آمد از شراب الستفغان و سوزش و غوغی او نه اکنون است